وقتی مردهایی رو می بینم که علی رغم تلاش بی وقفه شون برای امرار معاش باز هشتشون گرو نُهشونه، اما باز آبرومند و شرافتمندانه زندگی میکنن دلم میلرزه و اشک تو چشمام حلقه میزنه.. مردهایی که سرشون رو جلوی کار زیاد و خستگی خم میکنن تا سر خانواده شون، زن و فرزندشون جلوی روزگار بالا و بلند باشه. وقتی اینجور آدمهارو می بینم شرم سراسر وجودم رو میگیره و نا خودآگاه سر به زیر میندازم. هیچ وقت نتونستم و نمی تونم تو چشم این انسانهای شریف نگاه کنم.
البته الان دیوار زن و مرد از بین رفته و خیلی از زنها هم مثل مردها و یا شاید بیشتر زحمت میکشن... اما غرور مرد یه چیز دیگه س!...
همین الان یه پسر جوون داره تو مترو روان نویس میفروشه. چرا نباید یه شغل درس و حسابی داشته باشه تا به این کارای کاذب دست نزنه؟! :( اما باز جای شکرش باقیه که تلاش میکنن تا نون حلال دربیارن و تو خونه ببرن. هنوز قبح حرام خواری اونقدر از بین نرفته و هرکسی دست به این کار نمی زنه.
دیده ام مردهایی رو که چه زحمتی میکشن... اما تو خونه به جای اینکه همسر داشته باشن٬ دردسر دارن...
به خاطر همینه که به عنوان یه زن دوست دارم در مقام همسر خونه رو سرشار از آرامش کنم. به خاطر همینه که میگم یه زن وظیفه ی اولش مدیریت خونه س بعدش کار بیرون از خونه. اگه قرار باشه کارش به خونه ش لطمه بزنه نباید کار کنه. این هم معنی محدودیت زنها رو تو خونه نمیده. سرشت زن اینه که برای این کار مناسبه. یعنی اون آرامشی رو که زن میتونه به خونه بده ٬ مرد نمی تونه. مرد یه وظیفه ی دیگه داره. شاید فکر کنید من خیلی سنتی فکر میکنم. اما اصلا اینطور نیست. من تا مسئله ای رو با وجود خودم درک نکنم و زندگی نکنم بیانش نمی کنم. به هیچ وجه! رطب خورده منع رطب کی کند؟!
من شخصا دوست دارم وقتی همسرم خونه میاد من خونه باشم و ازش استقبال کنم. خستگی رو از تنش بیرون کنم. نه اینکه حتی بعد از اون برسم خونه. دوست دارم همسرم اونقدر خیالش از خونه و زندگی راحت باشه که فشار های کار و خستگی از پا درش نیاره.. آخه دیدم مردهایی رو که تو خونه آرامش ندارن و چقدر تو محیط کارشون عصبی و زودجوش میشن و هم چنین برعکسشو.
دوست دارم وقتی بچه دارم٬ خودم تو خونه باشم و ازش مراقبت کنم. بچه بیشتر از هر چیز به محبت مادر و پدر نیاز داره. دوست ندارم وقتم رو بذارم برای کار کردن و پول بیشتر در آوردن و از اون طرف پرستار گرفتن برای بچه و پول دادن به او.. ترجیح میدم اون پول بیشتری که دربیاد و صرف پرستار بشه٬ در نیاد عوضش خودم پیش بچه م باشم. من خودم از بچگی به دلیل شاغل بودن مامانم مهد کودک میرفتم. الان که فکر میکنم بدترین خاطرات بچگی من برای مهد کودکمه! :( دوست ندارم بچه م هم مثل من بشه....
تو مترو نشسته بودم که افکارم رو آوردم رو کاغذ.
۱۵-آذر-۱۳۸۸
+ نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 22:40  توسط نفس
|
اومدم بهت بگم عشق آخرم... دیدم با وجود حسی که با تو دارم تجربه میکنم هیچ کدوم از احساسات قبلم عشق نبوده، که تو بخوای آخرینش باشی...
پس بهتر دیدم بگم عشق اولم... باز از خودم پرسیدم مگه قراره باز عاشق بشی؟!! اصلا مگه یه آدم چند بار عاشق میشه؟!!
حرفم رو تصحیح کردم و گفتم عشق اولین و آخرینم.. ولی خب نه قبل از تو عشقی بوده نه بعد از تو عشقی خواهد بود... احساسی که تو تُو دل من آفریدی یگانه و همیشگیه.. نه مانندی داره و نه نابود میشه.. به جرأت میتونم بگم از وقتی بودم، بوده و تا وقتی که هستم خواهد بود. شاید من دیر بهت رسیدم (که خودم اینو قبول ندارم و میگم درست سر وقت بوده) اما تا هستم با تو هستم.. و حتی بعد از نبودنم.....
بگشای تربتم را بعد از وفات و بنگر . . . کز آتش درونم دود از کفن برآید!(حافظ)
پس میگم تنها عشقم.. یگانه عشقم.. اما نه! اینها هم نیست.. آخه عشق به ذات خودش یگانه هست! دیگه نیازی نیست که پیشوند یگانگی براش بیاد.
شاید فقط بگم عشـــــــقم........
+ نوشته شده در دوشنبه 16 آذر1388ساعت 22:13  توسط نفس
|
انگار یه چیزی گم کردم.. اصلا آروم و قرار ندارم.. دوست دارم یه گوشه بشینم و فقط و فقط به تو فکر کنم.. خودت که نیستی.. حداقل خیالت رو به آغوش بکشم... همه ش جلوی چشمامی.. حتی وقتی تو آینه به چشمام نگاه میکنم تو رو می بینم.. انگار نقشت تو چشمام حک شده... دیگه خودمو نمی بینم.. خودمو میخوام چی کار!... تا تو هستی.. تا تو همه ی من هستی...
داره یک سال کم کم پر میشه.. میخواستم بگم انگار نه انگار که یک سال گذشته و احساسمون و رابطه مون مثل روز اوله..... اما دیدم این حرف درستی نیست! یک سال گذشته و ما یک سال به هم نزدیکتر شدیم و احساسمون یک سال پخته تر و عمیق تر شده.. درسته طراوت رابطه مون هنوز باقیه و شاید از این نظر مثل روز اول باشه اما احساسمون نه! نباید هم باشه! پس ما این روزها و هفته هارو برای چی گذروندیم!؟... این اختلاف نظر هایی رو که داشتیم برای چی از بین بردیم؟ برای چی سعی کردیم هر روز به هم نزدیک و نزدیکتر باشیم؟... حالا ما یک سال از عمرمون رو به بهترین شکل سپری کردیم... یک سال با کسی بودیم که برامون به اندازه ی همه ی عمر ارزش داره و نبودنش مثل نبودن "نفس" مرگ آوره!...
نمی دونم برای روزی که ما یکساله میشیم چی می نویسم.. دوست دارم ناب ترین احساساتم رو بیان کنم.. اما نمی دونم بتونم یا نه.. اما به هرحال می نویسم.. هرچی تو دلم باشه... خوشحالم که اولین سالگردمون یه روز بزرگ و عیده!..
کاش بودی.... تا کــــــِــــی باید این حسرت تو دلم باشه... تا کی باید این جمله رو با خودم تکرار کنم.... کاش بودی....... کاش بودی...... کاش بودی..................................................
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 22:40  توسط نفس
|
دیروز قرار بود یه کتابی بهت بدم به خاطر همین یه دیدار کوچولو داشتیم. خیلی کم.. شاید نیم ساعت. اما اونقدر این نیم ساعت سرشار بود که یه عالمه خوش گذشت بهمون!.. اونقدر با اشتیاق نگاهت میکردم که انگار تمامم چشم شده بود و داشت به تو نگاه میکرد..
موقع برگشتن داشتم ابی گوش میدادم.. چندتا از آهنگهای قشنگشو انتخاب کرده بودم. با هر بیت و هر جمله ش یاد تو می افتادم و هر از گاهی برات اس ام اس شون می کردم. هنوز دو قدم ازم دور نشده بودی که یه دنیا دلتنگی اومد سراغم.. آخه چرا باید راه ما جدا باشه.. چرا باید وقتی همدیگرو می بینیم یه لحظه ی خداحافظی ای وجود داشته باشه.....
وقتی رسیدم خونه نا خود آگاه یه کاغذ و خودکار برداشتم و شروع کردم به نوشتن:::
چه داستان غریبی است از غریبگی تا آشنایی... از آشنایی تا نگاه... از نگاه تا دل.. تا باخـــــــتن...
کاش می دانستم چه در چشمانت نهفته بود که به نهانخانه دلم راه یافت و پنهان ترین منِ من را به من نمایاند... منی عاشق... منی واله... منی شیدا..... اگر بتوان به این نام ها اعتماد کرد! عاشق، واله، شیدا.... اگر عشق این است که خونم را به جوش آورده و دلم را به خروش، پس چه زیباست عشق! و اگر نیست..... پس من چه نامی بر سرلوحه دلم بنهم که به جا باشد، که تو باشی.. که تو باشی.. تـــــــو باشی... تــــــــو.. تـــــــــــو... راستی چه نامی نیکوتر و پسندیده تر از تو... از نام تو .... تا تو هستی به چه نام دیگری می توان نیاز داشت؟! چه نام دیگری میتواند در برابر تو معنی پیدا کند؟! وجودت و حضورت گویای همه چیز هست....نگاهت روشن است و دستانت بی دریـــــــــغ!...
با تو نه غریبگی معنی دارد، نه آشنایی! که تو، خودی! و خودی را غریبگی و آشنایی راهی نیست........
+ نوشته شده در پنجشنبه 12 آذر1388ساعت 18:14  توسط نفس
|
خیلی دوست دارم بنویسم.. اما یه کم خسته م.. فکرم متمرکز نمیشه.. یه ذره هم حالم بده.. انگار دارم سرما میخورم.. امروز دمای بدنم فکر کنم از ۳۰ درجه بیشتر نشد.. خیلی یخ کرده بودم.. در اولین فرصت میام و می نویسم....

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آذر1388ساعت 20:45  توسط نفس
|
دوست دارم با هرچی واژه ی قشنگ که تو دنیاس برات شعر بگم.. چیز بنویسم.. اما منو ببخش که چنته م خالیه.. اونقدر تبحر کلام ندارم که برات بنویسم.. چی از چشمان تو گویا تر که من به کمکش توصیفت کنم؟ کدوم بیت ٬ دو مصراع مثل لبهات موزون و پرمعنی داره؟ منو ببخش که نمی تونم بنویسم.. منو ببخش که جز یه نگاه ناب و عاشقانه هیچی ندارم.. منو ببخش که وقتی می بینمت چشمه ی کلامم میخشکه و در برابر شکوه تو زبونم بند میاد.. اونقدر با شکوهی ٬ اونقدر روحت بزرگ و والاست که نه تنها حقارت منو به رخم نمی کشه ٬ که باعث سربلندی من هم میشه.. و من چقدر خوشبختم که روح خالیم از تو پر شده.. جان بی رنگم از تو رنگ گرفته.. چشم بی نورم از تو روشن شده.. دل غمگینم با تو شاد شده..
وای... کاش میتونستم.. کاش می تو نس تم توصیفت کنم... کاش اونقدر واژه بلد بودم ٬ اونقدر شعر گفتن میدونستم که برات یه دنیا شعر می نوشتم.. برای نگاهت.. برای صدات.. برای گرمای دستات.. برای آرامشی که تو همه ی تو نهفته س.. و با نگاهت٬ با صدات و با گرمای دستات به وجودم ریخته میشه..
امشب داشتم سعدی میخوندم٬ یه بیت داشت که گویای حال من بود...
هزار جامه ی معنی که من براندازم . . . به قامتی که تو داری قصیر می آید
+ نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 23:15  توسط نفس
|
با اینکه قرارمون نبود امروز بریم بیرون٬ اما رفتیم.. این چندروزه تو تمام وقت درگیر پروژه ت بودی و به من خیلی سخت گذشت!.. خیلی زحمت میکشیدی.. صبح ساعت ۷.۵ می رفتی سرکار و از وقتی برمیگشتی می نشستی پای پروژه تا ۲ و ۳ نصف شب.. من کاملا درکت میکردم اما خب دلم میخواست باهات حرف بزنم.. بدجوری به شنیدن صدات احتیاج داشتم.. ولی نمی شد.... این مسئله خیلی عصبیم کرده بود. هیچ کاری نمی تونستم بکنم. گفتی بریم نمایشگاه ٬ من گفتم دوست ندارم. محیط نمایشگاه حالمو بد میکنه. نا امید شده بودم که ببینمت.. تا اینکه پیشنهاد دادم که بعدازظهر بریم بیرون٬ که تو هم قبول کردی. رفتیم تو یکی از میدونهای نارمک که همیشه میریم٬ نشستیم.. هیچ کس نبود. یه کم باد میومد٬ اما هوا خوب بود.. باد ٬ برگهارو تکون میداد.. صحنه ی جالبی بود.. ازت معذرت خواهی کردم که امروز اذیتت کرده بودم.. گفتم نمی دونم چرا اینقدر حساس شدم.. تو هم منو دلداری میدادی..
پا شدیم و تا هفت حوض پیاده نوردی کردیم.. دیدیم زوده که خداحافظی کنیم ٬ یه کم دیگه تو میدون هفت حوض نشستیم. صدای دعای عرفه میومد.. گفتی الان بهترین موقعه برای دعا کردن.. درهای آسمون بازه.. دست همو گرفتیم و دعا کردیم.. که همیشه با هم بمونیم.. که همیشه عشقمون مایه ی دلگرمیمون باشه.. که همیشه باعث شادی و آرامش هم باشیم.. البته این دعاها تو دلمون بود..
وقتی رسیدم خونه اس ام اس دادم که به چی فکر میکنی؟ گفتی به تو.. گفتی الان که فکر میکنم می بینم دلم خیلی تنگ شده بود و اگه نمی دیدمت بد میشد. یا مغزم قفل میکرد یا غمباد میگرفتم! یا هردوش!... اما الان سبک و راحت و شادم.. فکرمم آزاده!... گفتم خدارو شکر که اگه صبح از هم ناراحت شدیم الان به خوبی و خوشی گذشت..
منم الان شاد شادم.. سبک سبک.. اونقدر که میتونم پرواز کنم!.............. خدایا شکرت!
+ نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 17:53  توسط نفس
|
فعلا و یا اصلا منتظرم نباشید..................................
افزوده شد:
راستش امروز صبح واقعا تصمیم گرفته بودم دیگه ننویسم. یا کمتر.. خیلی کمتر بنویسم. به یه دلیل که فقط خودم میدونم و نفسم.. اما عزیز دلم منو ترغیب کرد برای باز نوشتن..
+ نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 17:25  توسط نفس
|
یه وقتایی دوست دارم سر به جاده بزنم.... دوست دارم یه راهی رو بگیرم و برم و برم و برم... بدون اینکه بدونم کجا دارم میرم یا اینکه قراره برگردم یا نه.. دوست ندارم حتی با کسی حرف بزنم.. بذار بقیه فکر کنن من لالم.. کَرَم.. دوست دارم تنهایی رو برای خودم معنی کنم.. دوست دارم هیچ کس چشم به راهم نباشه.. هیچ کس منتظرم نباشه.. اصلا هیچ کس منو نشناسه.. منو به خاطر نداشته باشه.. مثل کسی که یهو افتاده تو این دنیا.. کاش میشد تو این راه که میرم نه تنها از این شهر به اون شهر٬ که از امروز به دیروز ٬ به سالها پیش میرفتم.. حتی قبل تر از اینکه به دنیا اومده باشم.. خیلی قبل تر.. که دیگه باورم بشه تنهام..
یا اینکه بزنم به دل دریا... بذارم هرجا که باد و آب منو می برن ببرن..
یا برم تو کویر.. بدون هیچ قطب نما و نقشه ای.. تا گم بشم.. گم گم.. گم تر از اونی که حتی خودم خودمو بشناسم..
یه وقتی بود دوست داشتم یه بمب ارتفاعی بذارم تو یه هواپیما و برم تو دل آسمون.. برم بالا و بالاتر.. تا یهو............ بومب!
باز زده به سرم................ شما جدی نگیرید.......
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 18:59  توسط نفس
|
کهکشان ها! کو زمینم؟!
زمین! کو وطنم؟!
وطن! کو خانه ام؟!
خانه! کو مادرم؟!
مادر! کو کبوترانم؟!
معنای این همه سکوت چیست؟!
من گم شده ام در تو یا تو گم شده ای در من .. ای زمان؟!...
...کاش هرگز آن روز از درخت انجیر
پایین نیامده بودم.......
کــــــــــاش...
(حسین پناهی)
+ نوشته شده در پنجشنبه 5 آذر1388ساعت 13:47  توسط نفس
|